رضا قليخان هدايت

720

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بارى است گران بر تنم اين سر بزن اين تيغ * تا بو كه به دست تو سبك گردد اين بار كارم به تو افتاده و دانم كه نسازى * زيراكه نسازند به تركان چو فتد كار آوخ كه سخنهاى تو سر تا به سر اى دوست * كذب است و فريب است و به دين‌دارى انكار شش سال شد امسال كه يك بوسه مرا لب * گشت از تو خريدار و نگشتى تو فروختار اى بوسه فروشنده نگارى كه به‌جز من * هركس ز لبت بوسه خريد است به خروار من مشترى بوسه و تو مشترى دل * پس ما و تو را با هم نيك است سروكار گر دل تو خريدارى من دل بفروشم * ور بوسه تو بفروشى من بوسه خريدار در صفت فصل بهار باد ارديبهشت و ابر بهار * با هم آميختند ديگربار فرش مصقول و حلهء منقوش * گستريدند بر جبال و قفار باد بر دشت شد عبيرآميز * ابر بر كوه گشت گوهربار برق چون دلبران بخندد خوش * رعد چون بىدلان بنالد زار جامه‌اى كه ارغوان فكنده به بر * گويى از لعل پود دارد و تار همه مرغان ز شاخهاى بلند * بركشيده نواى موسيقار فاخته مؤذنى كند كه همى * به دعا دست بركشيده چنار به نماز ايستاد سرو چو ديد * بانگ تكبير مىبگويد سار از گل و سبزه باغ گويى هست * طبل بزاز و طبلهء عطار كوهساران ز لاله پندارى * تل آذر شد از پس آزار دشت پوشيد ديبهء ششتر * ابر پاشيد لؤلؤ شهوار همه‌شب دوش ماه من مىخورد * چشم نرگس چرا گرفت خمار و له ايضا لب او گر شكر و مى نه چرا خيزد ازو * سخن تلخ چو مى بوسهء شيرين چو شكر او كمر بندد و هيچش ز ميان نيست نشان * او سخن گويد و هيچش ز دهان نيست اثر